من امشب با گلویی بسته از بغض شکیبایی
ز دل فریاد خواهم زد, سکوت خشت خشت پیکردیوار تنهایی
من امشب با پری خونین
ز پشت میله های مانده بر دیوار دانایی, روم تا بی کران عشق رویایی
من امشب آسمان روشن تابیده بر اشکم, چه تابان است
من امشب ماهتاب روشنی بخش شب غمگین و تارم نور باران است
من امشب میزبان عشق پاکم دست زندان است
رهایم کن فلک تا چرخ گردونت به هم دوزم
رهایم کن که بر نا مردمی ها آتش افروزم
رها گردان مرا از دست این د ستان سیمانی
رها گردان مرا تا چند زندانی بگو تا چند زندانی.
نمی خواهم دگر زندانی افکار دون باشم
نمی خواهم کنار ساقه های سبز شقایق های عاشق, شاهد شلاق و خون باشم
نمی خواهم دگر من شاهد آلاله های سرنگون باشم
نمی خواهم زبون باشم
خداوندا اگر می دادیم سکان این وحشت سرای کوچک خاکی
هماندم می زدم بر فرق این وحشت سرا چاکی
که دیوار ستون ظلم این نامردمان در هم فرو ریزد,
نوای عاشق و معشوق بر قفل و قفس با هم در آمیزد
شبانگاهان ز کنج خلوتی ناید دگر آوای غمناکی
نخشکد چشمه ی پاکی
نبینی چشم نمناکی!
داغ دل