سیاهی شب را با سپیدی روز که خود عصاره ی رنگین کمان است در هم می آمیزم

تا خاکستری را برگزینم برای ترسیم آسمان سرزمین خویشتن

اینجا سرزمین قلب و احساس من است و من تو را دوست می دارم

تو را دوست می دارم و با تو دیگر به بیداری این گستره ی خاموش و آدمیانش

نیازی نیست. . .

 

گفتی : عشق فراموش شدنی نیست و  سفره های گشوده خوشبختی را نشانم دادی

می شود نفرینم کنی ؟

 آری نفرینم کن. اگر برآنی که وا رهانیم از زندان زندگی

پیش تر از آنکه به این زندگی اجباری خویش خو کنم

 به مرگی عاشقانه نفرینم کن که این دعای آمرزش است در بستر گاه روزگار

مرگی که زندگی را عشق را و مرا معنایی دوباره بخشد . 

 

در آغوشم گیر تا لحظه ای آرام گیرم و این آشفتگی را از یاد ببرم

آغوشت کتمان تمام تاریکی هاست ! تمام تحکم ها

آغوشت پناه اندیشه من است مرا به تماشا بنشین ! برایم بنویس که من محتاج کلا م توام

چگونه گویمت دوستت دارم !؟ وقتی که این آیه های قدسی ورد زبان آدمیانی ست که با قلبی

میان دو پا و دشنه ای در کف

کنج دنج کوچه ها را می کاوند ؟

 

تنها یک نگاه ...

 تا ابدی شود میان ما دو تن و بشنویم اش بی آنکه سخنی رانده باشیم

همه را نوشتم تا تو - تنها تو - مرا ببینی ! ورنه این حرفها خودزنی نامتناهی تازیانه نیست


راست گفتی من در خود غرق شدم !!! می روم خودم را پیدا کنم می روم پیدا شوم


بس است دیوانه بودن و دیوانگی را نوشتن...

 

 
 در حوالی کلبه کوچکمان هوای دلتنگی تو به مشام می رسد. دلهره ای با من است که دلتنگی تو را درونم می جوید. کلمه ای به جز عشق نمی یابم برای آنچه آزرده خاطرت کرده.

تمام دل تنگی هایت را به من بده.

امشب می خواهم تمام دلتنگی هایم را در آستانه چشمانت به رود بگویم که آنچه ما را از عشق لبریز می کند همین بهانه های ساده دلتنگی است که بار آن را به دوش می کشیم.

دلم را آنگونه برایت ساخته ام که تا آخر عمر پناهگاه خستگی دستانت باشد و حرف های نا گفته چشمانت بزرگترین دل تنگی ها ی قلبم شود.

و بی قراری انتظار فقط ...... صبوری ..... می خواهد.

آرام باش عزیز دلم . . . .

آرام

حرف هایم را که از عمق وجودم جاری است می شنوی

این ها فقط برای توست

                                                 فقط ,  برای تو . . .